غـزلیـات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پــیـچ و تـاب
زابـروي كج جـانـان هزاران پيچ و تاب افتد
اگر در شـهر مـوي او عـبير و مشك و آب افتد
مـن از چشـم سيـاه او ز پيج و تاب زلف او
نمي گردم جـدا اكنـون اگر صد خواب ناب افتد
ستايم آن لب و دندان و آن شـوق نگاهش را
كـه در چشـم نگـاه او غلـط هـا را صـواب افتد
بلند بالا و خوش منظر رخي چون ياسمين دارد
كه گر نقشش به جام آيد دل و ديـنم خراب افتد
ســريدارم به پــاي او خـريــدار نـگاه او
كه از شـوق وصـال او هـوس انـدر سـراب افتد
نيـايـي گـر به بالينم به وقـت آرزومـندي
شود در جان خود محبوس حبـابي كاندر آب افتد
دلا سـاقي نمي خواهـد كه از يارش جدا باشد
چـه در دنيا به وقت عشق چـه در زير تراب افتد.
دیوانـه می گشتـم شبـی
در خم زلف تو، مـن دیوانـه می گشتـم شبـی
و ز خـیـال خـال تـو بیگانه مـی گشتم شبی
در نگـاه چـهـره ات انـدوه پـریشانـم نـکرد
با نـگـین خـنـده ات مستا نه می گشتم شبی
در عروج رفـتن تـو سـاحلـی پـیـدا نـبـود
دور شـمع عـاشـقی پـروا نه می گشتم شبی
طاق صبر و حوصـله دیگـر تحمـل ها نـکرد
بـا رقیـب مهـربان رقـصا نـه می گشتم شبی
خاطـرات لحـظـه هـا دیـگر هـویدا می شود
پیـش چشـم دیگـران فتـانـه می گشتم شبی
طرف بستـان و چـمن بـویـی زدامـانت نتدید
گر بـدیـدم لاجـرم افسـا نـه می گشتم شبی
چشم نرگس از فراقـت خـانـۀ شبـنـم نگشت
بـا خـیــال دید نت در خا نه می گشتم شبی
ساحـل مـواج مـن دیگـر پنـا گاهـت نـبود
چـونکـه در دریـای تو پیمانه می گشتم شبی
چـون نوازش ها نـدیـد ساقـی زتو ای مهربان
در سکـوت سـایـه ات رندانه می گشتم شبی .
دیـوانـه گذر کردی
وقتی که تو را دیدم دیوانه گذر کردی
از قلب من خسته بر جـاده سـفر کردی
تا عــزم سفـر کردم زین شهر غـریبانه
ناگه چو رسول عشق یکباره نظر کردی
با آن همه عشق و ناز کز درد سخن گفتی
از درد من خسته چون خاره حذر کردی
در کــوچ پرستویم با حیله زدی خیـمه
ما را با دعای خود از خانه به در کردی .
مــــادر
صفای سینۀگـرم محبت که بود آرامشم چشمان مادر
غرور هستی ام بعد از خداوند نبود هیچ کس بجزاحسان مادر
فضیلت های بی پایان هستی اگر در دست من بود ای خداوند
به آن عشقی کز او دارم بکردم نثار مقدم آستان مادر
به گلزار جهان هرگز نروید گلی زیباتر از رخسار مادر
نروید هیچ گلی در گلستانها معطر از گل ریحان مادر
نخواهی یافـت در دنیـای مـعنی زلال و نـاب تر از نـام مادر
نیـابی مثـنوی ریباتـر از آن که شاه بـیـتش بـود ایـمان مادر
خداوند جـهان از آن قـرار داد بـهـت اخروی در زیر پایش
که می دانست و دانا بود بر این کرامتهای بی پایان مادر؟
خواستی فراموشم کنی ؟
از غصه قلبم می گیره ، خواستی فراموشم کنی
من که خودم سوختنی ام ،می خوای که خاموشم کنی؟
خنده شده واسه م فریب ،اینجوریام نگام نکن
می خوای بمونم که بری ،باز ترک آغوشم کنی
رفتی سفر زرودی بیا، اینجا دلم منتظره
قلبت با خودت بیار، نیای سیاه پوشم کنی
یک روزی یک تنگ غروب، وقتی همه دلواپسن
می خوام بیای ازآسمون ، از خوشی بیهوشم کنی .
زیبایی چشمان تو
میزند بر سینه ام در، درد بی درمان تو
شمع می سوزد کنارم، از غم هجران تو
رفته از هوشم هواس و برده از صبرم قرار
این نگاه مست و آن زیبایی چشمان تو
یا به تیغم می زند خم خانه ابروی تو
یا به خاکم می کشد عشق تو در زندان تو
مرده ای بی جانه ام گیسو پریشان می کنی
عشوه ات کم کن که آیم بر سر پیمان تو .
یاری نیست !
نمی خواهم ببینم گل در این بستان که یاری نیست
همه گویا که پژمردند، گلی با گلعذاری نیست
دلم از دیده خونین تر، سرم بر سینه سنگین است
مرا آواره می سازد، مرا که خانه داری نیست
شکایت می کنم از او ،همه گویا که می خواهند
مرا بر دار اویزند، مرا که جای داری نیست
مسافر می شوم آخر، به روی جاده وحشت
نمی ترسم ز اهریمن، مگر راه فراری نیست.
|