تبليغاتX
... آنگاه که از شوق رسیدن

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

... آنگاه که از شوق رسیدن

شعر و ادبیات


دل ز تـو بردن چه خوش است !

 

 

بر سـر زلف سمــن سای تو مردن چه خوش است

 

باده از کاسه ی لب های تو خوردن چه خوش است

  

دل به دامـــان طـــربنـــاک نسیــم مـژه ات

  

تا دم صبــح ابد سخــت فشـردن چه خوش است

  

کوس حـق سـر زدن و کـف زدن و مستـی مـی

 

بـر لـب بام جهان بی سر و گردن چه خوش است

 

کیمیـــای ملــک و گـوهـــر باغ ملکـــوت

  

زیــر پای قــــدمی پاک سپردن چه خوش است

 

عشــوه از لالــه ی سـرمســت و لـب طنـازت

 

بـه بهــای نفسـی زنــده و مردن چه خوش است

 

مــرده ام ساقـــی و پیمــانه ندارم چــــه کنم

 

چه کنم گـر نبرم؟ دل ز تـو بردن چه خوش است .

 

 

  

جمعه پنجم تیر 1388 توسط فرامرز |

ذهن من ...

 

 

 

 

ذهن من ...

 

 

ذهن من لکه ای از جوهر احساس تو بود

  

وقتی تو دفتر عشق رنگ خدا رو

  

حرمت قلب سفید آدما رو

   

طرح سجادۀ زیبای زمین و

  

نفس بلند آسمونیها رو

  

داشتی نقاشی می کردی

 

قلب من لکه ای از جوهر احساس تو بود

   

وقتی زیبایی چشمان قشنگت

  

توی حوض آبی قلب من افتاد

  

نفست گرمی دستای پر از بی کسی هام بود .

 

وقتی احساس ستاره

  

روی دفترچۀ نقاشی احساس تو می ریخت

  

ناز انگشتای زیبات

 

 نازنین ترین نیاز

  

شب یلدای صدام بود .

 

وقتی بوی تن بارون

  

روی گونه های نازت

  

تن غنچه رو می لرزوند

  

خنده رو لب های زیبات

  

بهترین پشت و پنام بود .

 

وقتی لب های قشنگت ، غزل دعا رو می خوند

  

بوی عطر نفسات

 

زنده ترین رایحۀ بوی خدا بود .

 

 

 

جمعه پنجم تیر 1388 توسط فرامرز |

صدايت ميزنم مريم ...

 

صدايت ميزنم مريم

 

نگاهم مي كني اما

 

نگاهت خالي از تكرار شادي هاي ديروز است.

 

نگاهت آن نگاه ها نيست .

 

ترك خورده لبان غنچه ات گويي

 

تبسم هم دگر در چشم گريانت شبيه مرگ مي ماند

 

نشو اينگونه با من خالي از احساس خوبي ها

 

كه من را بي تو يك لحظه مجال زنده بودن نيست

 

كدامين سوز سرما ، باد پاييزي و يا هرم شعاع سرخ تابستان

 

تو را اينگونه پژمرده ست

 

منم اينك نسيم باد نوروزي

 

كه خواهم در تو احساس شكفتن ها بيارايم

 

به من فرصت بده مريم

 

بكارم شاخه هاي مهربانت را درون خانۀ چشمم

 

مرا انديشه مي بايد چنين سازي كه من را خويشتن بيني

 

 و يا انگاره  بر جا ماندۀ خاكستري از رنگ خون بيني!

 

 

 

 

وبه زيباترين قصۀ گيسوي تو سوگند كه من

 

 

لحظه اي از خم ابروي تو غافل نشوم

 

 

و به لبخند پر از احساست

 

 

دل افسردۀ من شاد شود

 

 

و به شادي همه لحظۀ تو

 

 

همۀ عمر تو را مست شوم

 

 

پس به زيبايي اين لحظه

 

 

كه شيرين ترين خاطرۀ عمر من است

 

 

لحظه اي  دريابم

 

 

و مرا باور كن

 

 

كه تو را مي خواهم.

 

 

 

روی پژمردگی احساسم ...

 

 

روی پژمردگی احساسم

 

پشت تنها ترین دلهره یک اندوه

 

و زمانی که لب تشنه من

 

هوس هرم نفس های تو را می خواهد

 

قطره نام تو را باید ریخت ، روی احساس دلم

 

تا که آرام کند خرمن آتش زده تنهائیم...

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

 

مرا یاری کن ای ساقی

 

 

مرا یاری کن ای ساقی

 

که این جام پر از مستی

 

به رقص آرد دل زیباترین فرزانۀ عاشق

 

برای لحظه ای کان را طواف عشق می نامند

 

 مرا یاری کن ای ساقی

 

 که در این فرصت باقی

 

 شراب دیدگانت را وضو سازم

 

به رسم طاعت و تجلیل

  

از آن خالق زیبایی چشمت

 

 که افسون میکند هر شب

 

به یک ناز پر از عشوه

 

 هزاران قلب عاشق را

 

مرا یاری کن ای ساقی

 

 هجوم آرم به آن قلبی که از سنگ است

 

 وشاید عاشقی لایق

 

پس زندان احساسات نامرئی دلش تنگ است

 

مرا یاری کن ای ساقی

 

صدای عشق را در منبر عادت

 

به جای یاوه گوئیهای یک ملا

 

بپـیچانم .

 

که عشق را مذهبی باشد

 

که پیکارش بود با سایه تردید و خودبینی

 

دو دست عشق در بند است

 

مرا یاری بکن امشب

 

دو دستش را رها سازم

 

و او را در دل پیری که از احساس لبریز است

 

رها سازم

 

طواف عشق سنگین است بر آنکه نمی داند

 

که عشق را مذهبی باشد

 

 که پیکارش بود با سایه تردید و خودبینی .

 

 

 

نـــازنــيـن

 

 

گریه نکن ای نازنین من می دونم که غم داری

 

تو آسمونا و زمین، حتی یه همدم نداره

 

 گریه نکن که این غم دوری و افسردگی نیست

 

 چارۀ این غمای ما ،خفتگی و مردگی نیست

 

 نعره بده به حنجره، قفل سکوت بشکنیم

  

قربانی رو رها کنیم، رسما رو بر هم بزنیم

 

کی گفته که تو جنگلا، شیرا امیر و سرورند؟

  

آدمای بی آب و نون، مرده شورای کشورند

  

اینا همش افسانه بود، تو قصه های موندگار

 

نقش صلیب آرزو، بر دار مونده یادگار.

 

 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط فرامرز |

مگر او رفته بر گردد !

 

 

 مگر او رفته بر گردد !

 

 

تو با من پاک می گفتی غزل ، شیرینی قصه

  

غزل شیرینی ام رفته،مرا در یاب از این غصه

  

نمی پرسی دگر از من نگاهم قاب تنها شد

  

مرا حالی نمانده ست و ز اشکم قطره دریا شد

  

نگاهت بس نگاهی بود که هر شب آتشم می زد

  

تو رفتی و نگاهت ماند و بر من فتنه ها می کرد

  

من و ساقی چه شب هایی که با صد حیله و ترفند

  

اسیر کوچه ات بودیم به امید نمی لبخند

  

مرا از یاد می بردی ، نمی بردم تو را از یاد

  

مرا تنها رها کردی ، شدم با خاطراتت شاد

  

تو خود آتیش عشقت را به قلبم شعله ور کردی

  

گناه من اجابت بود خیانت کردی و رفتی

  

نماندی در نگاه من نه هم عکست به یادم هست

  

فقط دیدم تو را در خواب، شبی که رفتی ام از دست

  

تو با من لحظه ای تنها من اما بی تو تنهایم

  

شکایت می کند از تو همه روزها و شب هایم

  

سحر از غصه ات مردم در آن هنگامه ی رفتن

  

تو گویا عشوه میکردی من و سودای دل بستن

  

تمام زندگی من اسیر خاطراتت بود

  

تو رفتی بی من اما من نبردم از خیالت سود

  

پریشان از نگاهت شد سر زلف خیال من

  

به عشقت پر گشودم تو شکستی هر دو بال من

  

نه پای رفتنم مانده ، نه صبرم ، مردنم شاید

  

مرا دیوانگی باید که گویم شاید او آید

  

نمی آید، نمی آید ، رها کن حسرت خود را

  

مگر او رفته بر گردد، امان از این همه حاشا !

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |

تـو آیـا لحظه ای...

 

تـو آیـا لحظه ای...

 

 

نمی دانم شبی که اشک ها در گونه هایم میشود سیلاب خونابه

 

شب و روزی که از شادی بودن در کنار تو

  

می پرم از خواب بی پروا

  

و خود را پشت پولادین ترین زنجیرجاویدان بی مهریت می بنیم

  

تو آیا لحظه ای، در گوشه ای،کنج اتاقی ،ذره ای در فکر من هستی؟

  

من آیا گوشه ای پستوی قلبت لانه ای دارم؟

  

مرا در انتهای باور مستانه ات

  

در امتداد فرصت و تردید

  

اگر یابی ،کمی اندیشه کن

  

شاید به زیر ضربه های سمّ بی مهری مرا دیدی

  

که می پوسم و می خشکم و می سوزم و ویران می شود این دل

  

تو آیا با دلی لبریز از احساس و آرامش

  

کمی یا ذره ای ،کنج اتاقی،گوشه ای در فکر من هستی؟

  

من اما با تمام دردهایم می شوم تنها

  

تواما با نگارت چون شدی تنها

  

در پیچ و خم شبهای بارانی

  

به هنگام مرور خاطرات سرد و متروکه ت

 

بگو با من به راستی ذره ای در فکر من هستی؟

 

 

 

 

گليم عشق                                               

 

صدای تشنۀ ابر، به پای زوزۀ باد

 

زمستانی سیاه در انتظار است

 

گلیم عشق در بیرون پهن است

 

مبادا باد، باران را ببارد

 

گلیم عشق گر نمناک گردد

 

برای خشکی آن سالیانی

 

بباید عمر رابیهوده صرف کرد

 

اگر بعد از هزاران سال باز هم

 

شود خشک و نگردد خیس و پاره

 

ولی رنگ اصیلش نیست باقی

 

کجا باید که قالی رنگ گردد

 

خدا داند چه نیرو صرف گردد

 

اگر صد لشکر از مرز هنرور

 

بیایند باز آن یک کهنه فرش را

 

نخواهند کرد رنگین ،مث امروز

 

چرا قالی ندارد رنگ دیروز؟

 

 

 

سر تسبيح نماز

 

 

 

من به معصومیت پاک فرشته سر تسبیح نماز می خندم

 

که تو آن کوکی مخصوص سپاس و توحید

  

و من آن مست ز خود بیخود و بیگانه ز تو

  

ره توحید هزار سال تو را

  

به سر انگشت اشارت بتوانم پیمود !

  

فکر امرار معاشی اگرم بگذارد

  

فکر یک لقمۀ گندم یا جو

  

می روم تا تۀ احساس خدا

  

تا در آن بی تابی از خدا زاده شوم .

 

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |

مشق شب

 

 

 

مـن چرا مشق شبم را بـه سیاهی بکشم

  

دیـدۀ مست تـو را رو بـه تباهی بکشم

  

گر چه پرواز در این دایره لا امکان است

  

بی سبب بهرچه یک عمر گناهی بکشم

  

شتـر گمشـدۀ فکـر مـنِ خـانـه سیاه

  

راه بلد نیست من آنرا به چه راهی بکشم

  

آنزمـانی کـه گـدا مسنـد قدرت دارد

  

مـن چرا بهر ریـا منـت شاهـی بکشم

  

ساقیـا جـرعه ای ازآب فرامـوشی خود

  

بخـوران تا بـه سراپای تـو آهی بکشم.

  

 

 روا نیست که نیست ...

 

سجده در محضر غیر از تو روا نیست که نیست

  

فـرق دوری تـو را بـاده دوا نیست که نیست

  

حرمـت این دل دیـوانـه و ایـن خرقه و جام

  

جـز لـب تشنـة دیـدار شفـا نیست که نیست

  

زمرم قلب مـن تشنـه لب ار گشـت ســراب

  

لطف حق از نظـر مـا جـدا  نیست کـه نیست

  

مسجـد ار جـای محبـت بــه شــه مـا نبـود

  

دیـر و کعبـه جَهِ مردان خدا  نیست که نیست

  

حاجت مسلـک مـا سـیر و سلـوک رة توست

  

به جز این درگه تو جای دعـا نیست که نیست

  

مغتـنـم دان دمِ لحظــة عمــر کــانِ دگــر

  

ایـن سـرای گـذران جای بقا نیست که نیست.

  

 

در حلقة درویشان

 

بی باده چه سرمستم در حلقة درویشان

  

پر کـرده کلاهم را اندیشـة درویشان

  

این قافله را عمری سجاده زمین بوده ست

  

نقش رخ معشوق است در قبلة درویشان

  

با اختر دل گفتم خورشیـد نمایان نیست

  

ناگه نگهـی انداخت بر پنجـة درویشان

  

میراث رسولان را در هـر که نظر کردم

  

دیدم نظری بوده ست در گنجه ی درویشان.

  

 

مست رخ یار

 

خوش زمانیست که من مست رخ یار شوم

  

شربـی از بـاده ننـوشیـده و بیمـار شـوم

  

بر در باغ جهـانی که همگان را تـو سری

  

مـن از آن دسته سرانـم که خـریدار شوم

  

چـو سحـرگاه ملائـک بـه مساجد بروند

  

طائـف طـوف حریـم در دربـار شـوم

  

خط و خال است و لبی بر رخ معشوقه ولی

  

من بدون خط و خـال طالب دلدار شـوم

  

جملـه گر آتش نمرود شـود هر دو جهان

  

با تو همدم شـده و بِسـمِ تو در نار شـوم

  

لطف کند ساقی اگر از سر صدق و دل پاک

  

در ســـراپـردة دل محـرم اسـرار شـوم.

  

 

 

مستِ نگاه مـن بیا، مست شـوم برای تو

 

گـر ز نظـر گذر کنی ،سر فکنم فدای تو

 

عشـق تـو بـوده اولین نقطـة انتخاب راه

 

محـو شـوم میـان این خنـدة دلربای تـو

 

شعله زدی به جان من ،بوسه زنم به نام تو

 

وز همگان گذر کنم تا که رسم به پای تو

 

نام تو ذکر می کنم هر شبه تا سحـر ولی

 

صبح نمی شود مـرا تا که شوم فدای تـو.

 

 

مردن چه خوش است

 

بر سـر زلف سمــن سای تو مردن چه خوش است

  

باده از کاسه ی لب های تو خوردن چه خوش است

  

دل به دامـــان طـــربنـــاک نسیــم مـژه ات

  

تا دم صبــح ابد سخــت فشـردن چه خوش است

  

کوس حـق سـر زدن و کـف زدن و مستـی مـی

  

بـر لـب بام جهان بی سر و گردن چه خوش است

  

کیمیـــای ملــک و گـوهـــر باغ ملکـــوت

  

زیــر پای قــــدمی پاک سپردن چه خوش است

  

عشــوه از لالــه ی سـرمســت و لـب طنـازت

  

بـه بهــای نفسـی زنــده و مردن چه خوش است

  

مــرده ام ساقـــی و پیمــانه ندارم چــــه کنم

  

چه کنم گـر نبرم؟ دل ز تـو بردن چه خوش است .

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |

نفس تنگ است

 

نفس تنگ است

 

 

نفس تنگ است

  

نگاه مرده و جان سیر است

  

دلم سیر است

  

از این گشتن نشستن های بیهوده

  

از این بیهوده رفتن های هر روزه

  

از این ویرانی و نفرت

  

که خرمن می زند آتش

  

به اوهامی نه چندان ثابت و محکم

  

 ونفرین می کند مادر به نوزادان نازاده

  

که شرم از زادن این نطفگان متهم دارد

  

دلم سیر است

  

نگاهم مرده، دیدن را نمی بینم

  

جهان لبریزِِ از بیماریِ مجهولِِ دانش پیشگانِِ سخت بی دانش

  

فضای خالی خانه، دگر جایی

  

برای لحظه ای ماندن نمی باشد.

  

تعفن کز صدای واعظِ دیوانه ی شهرِ کج و معوج

  

 به گوش خلق می آید

  

فضای خانه را از گور زندیقانِ بی ایمان

  

برایم سخت تر کرده

  

نگاهم مرده

  

عصمت را دگر در چشمِ بکرِ مریمِ عذرا

 

توان جستجویی نیست.

  

وسیرم از خودم

  

وقتی که مرد از غیرت رسوایی شرمندگی هایش

  

خودش را با نقابِ چرکِ گردآالوده ی چرکین زنانی

  

که از رسوایی ویرانی عصمت به سر دارند

  

 پوشانده!

  

دلم سیر است

  

 از این مُخبط سرای مهلکِ ملعونِ بی بنیان

  

که گیسوی هزاران دخترِ شیرین زبانِ پاکِ بی تقصیر را گاهی

  

برای عبرتی تنها تماشایی

  

 طناب دارشان کرده

  

و در گنجینه ی میراثِ کذبِ نسل آینده

  

برای تبرئه از وحشت تاریخ

  

حدیث قسط را آیینه دار خویش می خوانند .

  

دگر دریوزه گانِ ژنده پوشِ مندرس جامه

  

خدا را در پسِ حجمِ غلیظِ اسکناسک های سبز و سرخ می بینند

  

و اندوهی مردد

  

 در سماعِ خشکِ درویش مسلکانِ خالی از تزویر پیچیده ست

  

نگاهم مرده از دیدن

  

شنیدن هم نمی بینم

  

دگر شیرینی دیدار معشوقه

  

میان کوچه های بی عبور شهر

  

 طنین شوقی از بیداری مجنون آواره

  

کنار نازنین لیلای هستی هم

  

سرابی از خیالی خام بیشتر نیست .

  

نگاهم مرده از دیدن

  

شنیدن ، لمس کردن هم

  

برایم استخوان سوزست .

  

لبِ بیمارِ معشوقم

  

دگر از گرمیِ سوزان لغزیدن

  

به روی گونه هایم باز ایستاده

  

و نفرت از صدای بوسه هایش

  

خواب های گرم صبحگاه را برایم سردتر کرده

  

حدیث مردگان آنسر تاریخ

  

مرا از یاد بی اندوه معشوقم

  

دگر برده 

  

و رعب از انجماد قلب خونینم

  

مرا در بین انبوه مواد مسکِر اما خالی از مستی نشانده

 

 دگر آوارگی

  

 تنها رفیقِ خانه های ماهیانِ زنده در تنگِ بلورِ پهنه ی دریاست

  

زمین هم تاب سنگین قدم های مرا

  

در انزوای آخرین دلتنگی پاییز

  

 برایش سخت سنگین است

  

نگاه در انعکاس آسمان شب

  

ستاره از هراسِ دیدن هر روزه ی نخوت

  

ز چشمانش دگر پلکی نمی بارد.

  

نگاهم مرده از دیدن

  

شنیدن هم نمی بینم ...

  

 

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |

ذهن من

 

 ذهن من

 

ذهن من لکه ای از جوهر احساس تو بود

 

وقتی تو دفتر عشق رنگ خدا رو

 

حرمت قلب سفید آدما رو

 

طرح سجادۀ زیبای زمین و

 

نفس بلند آسمونیها رو

 

داشتی نقاشی می کردی

 

قلب من لکه ای از جوهر احساس تو بود

 

وقتی زیبایی چشمان قشنگت

 

توی حوض آبی قلب من افتاد

 

نفست گرمی دستای پر از بی کسی هام بود .

 

وقتی احساس ستاره

 

روی دفترچۀ نقاشی احساس تو می ریخت

 

ناز انگشتای زیبات

 

نازنین ترین نیاز

 

شب یلدای صدام بود .

 

وقتی بوی تن بارون

 

روی گونه های نازت

 

تن غنچه رو می لرزوند

 

خنده رو لب های زیبات

 

بهترین پشت و پنام بود .

 

وقتی لب های قشنگت ، غزل دعا رو می خوند

 

بوی عطر نفسات

 

زنده ترین رایحۀ بوی خدا بود .

 

 

دست تو ...

   

دست تو گمشده دستم بود

  

دست من در پی دستان تو گشت

  

به سر و صخره و سنگ خورد و شکست

  

و نشست و نشکست

  

باز به دنبال تو گشت

  

وبه یادش افتاد آن زمانی که نگاهش کردی

  

و به او مژده ماندن دادی.

  

دست تو گمشده دستم شد

  

دست من در پی دستان تو گشت

  

سالها رفت و گذشت

  

ناگهان دستی سخت

  

ضربه ای بر من زد

  

پشت سر بر گشتم

  

تا نگاهش کردم

  

بوسه اش را دیدم که به دست تو نشست

  

او تو را با خود برد

  

دست تو حلقه به دوشش شده بود!

  

دست من اما... در پی گمشده خود می گشت .

  

 

من اگر

 

من اگر تشنه دیدار تو ام می خواهم

 

از لبت غنچه مینا گیرم

 

وز نگاهت عطش ماندن در جاده عشق

 

تا رود چشم من آنسوی خیال

 

تا ته ناوک مژگان نگات .

 

من اگر تشنه دیدار تو ام می خواهم

 

غرق دریای نگاه تو شوم

 

و بشویم تن بیمارم را اندر آن آب حیات

 

تا که خالی شود آن جسم پر از تنهائیم

 

و شود مملو از آن بوی نسیم

 

که نفس های تو را می آرد

 

تا نوازش دهد این جسم پر از بی کسی ام ...

 

 
تنهات می زارن !
 

میگذری از دل و تنهات می زارن

 

اونا که دنبال دلبستگی ان

 

عکس غم رو گونه هات قدیمیه

 

نقش شب گریه و دل خستگی ان

 

شب باور می کنی مثّ طلوع

 

تو که روزات پر دلمردگیه

 

جای خالی گل اقاقیا

 

گلدون وحشت و افسردگیه

 

می ری و اونا رو نفرین میکنی

 

اونا که واژه رو خوشبخت می بینن

 

تو حضور لحظه ی سبز خدا

 

اونا که بـودُ  نبودن میخونن

 

میگذری از دل وبی خبر می شی

 

بوی بودن دل حس می کنی

 

وسط قلب زمین و آسمون

 

میدونی گمشده ی دل اونی

 

اونی که گریه رو باور نمیکرد

 

تو نگاه خستۀ بارون و برگ

 

رفت و تنها شد و از همه برید

 

حس بودن شد و همصحبت مرگ

 

می ری و اونا رو تنها می زاری

 

اونا که مردن باور می کنن

 

حتی تو جشن شب ثانیه هات

 

خنده رو بدون تو سر می کنن.

 

 

پشت پلکات خونه کردن

 

آره تعبیر یه درده

 

پشت پلکات خونه کردن

  

هی نشستن و ندیدن

  

همه رو دیونه کردن

  

رنگ شادی گلا رو

  

گریه ی غصه ها برده

  

دل نازنین مریم

  

از شکایت تو مرده

  

به نوازشت نیازه

  

تو که چشمات بازِ بازه

  

شادی ترانه هام شو

  

تو نگات ترانه سازه

  

آبی رسیدن تو

  

زیر بارونم قشنگه

  

فصل تنهایی یلدا

  

کاش می دونستی چه رنگه

  

آشنای دل که مرده

  

دلشُ به تو سپرده

  

اما تعبیر نگاتُ

  

چون ندیده بوده مرده

  

آره تعبیر یه مرگه

  

زیر بارون گریه کردن

  

روز میلاد ستاره

  

موندنُ بهونه کردن.

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |

یه زمستون اما بی یخ

 

  

 یه زمستون اما بی یخ

  

خالی از روزای روشن

 

یه فرشته اما بی روح

 

که نشسته رو تن من

 

بغض بی بهونه های

 

کز پس یه کوه آتش

 

میشن عازم و یه لشکر

 

می تازن بر دل وحشت

 

می کنن ریشه شُ از تن

 

میندازن اونو تو غربت

 

کاشکی خشک می شد اون ریشه

 

یا می شد حاکم بیشه

 

تا که این مردم خسته

 

می تونستن واسه یک بار

 

توی قدمت کهن دیر

 

سکّان کشتی هاشون

 

بگیرن تو دستای خود

 

خالی از رنگ تعلق

 

کاشکی می شد تو زمستون

 

گرمی عشق ببینند

 

تو حضور حضرت عشق

 

واسه همدیگه بمیرند.

 

 

شِــکوه

 

  

همه خلق بکوشند که ز تو شکوه کنند

 

دل بیمار مرا پیش تو شرمنده کنند

 

دل من از تو اگر جور و جفا هم بیند

 

باز گوید که مرا پیش شما بنده کنند

 

بندگی پیش شما حکم نوازش دارد

 

دل بی تاب مرا، چشم تو خواهش دارد

 

خواهش اینست که تو ای بنده نواز

 

به کرم روی به من آور نه به خواهش و نیاز

 

تا تو را پیش همه بنده شوم

 

دل بیمار بگوید که به تو زنده شوم .

 

 

 

قصه قتل هابیل

  

خواهد آمد روزی که دمی جرات بازدم نکد

 

شریان رگ خون در بدن پیکر این جامعه شاید خشکید

  

شاید آید روزی که قلم حامی یک جرم و جنایت بشود

  

خواهد آمد روزی که پرستوی مهاجر

  

هوس هجرت یک موسم دیگر نکند

  

خواهد آمد روزی که پرنده بالفطردر قفس زاده شود

  

ز چه رو خواهد شد اینچنین  حال زمین

  

همه از ترس رقیب است و همه از دل کین

  

خواهد آمد روزی که دگر باره به تکرار کشد قصه قتل هابیل

  

زنده و پر شود اندیشه پست قابیل

  

می گذرد چند روزی از در انداختن آدم ز بهشت

  

گفتند از توطئه شیطان بود

  

که به آدم گفتا بخور این میوه جاوید که دگر

  

تا ابد میمانی .

  

ز چه رو جاوید باد

  

آدمی کز دل و دیده برادرهایش

  

یک غذا می سازد بهر اطعام خودش

  

و ز خون های گلو مرده او

  

شربتی می سازد

  

بهرابقای حیات دگرش

  

و ز استخوان مجروحیتِ سینه او

  

یک کمان می سازد

  

یک کمان بهر بقا

  

یک سلاح بهر هدر دادن یک اندیشه ناب

  

خواهد آمد روزی ،کادمیت برود از دل این پهنه خاک!

  

 

بی گنـاه عشق

  

خدایـا غمی تـو دادی که فـرامـوشم نمیشه

  

چـرا یک ماهـی خستـه رو تـو انـداختی تـو بیشه

  

بـیشــه جای مـاهـی ها نیسـت مـار و عـقرب سیاهـه

  

اگه مـاهـی بـره اونـجـا دیـگه زنـدگـيش تباهـه

  

دریـای پاکی که داری واسـۀ من  جـا نداري

  

جــوجۀ اردک زشـتم که تـو هـم دوسـتم نـداری

  

منکه بیگنـاه عشقم پولکم ریخـته کـه زشـتم

  

فکــر دریـا کـه می افـتم انـگاری تــوی بـهشتم

  

حالامن فقـط حبـابم مـعنی خـواب و سـرابم

  

صـد تـا پرســش سـیاهم کـه نـمیده کس جوابم.

  

   

لحظه عشق و صفا...

 

لحظه نابی که دیدار تو را می خواهم لحظه عشق وصفاست

 

فـرصـتی اسـت گـرشـکل بـگیرد حـلقه دام بـلاسـت

 

لحظه ای گر با تو باشم شور و شیرینی تو را خواهم چشید

 

زمـزمــی از تـیـشـه فــرهـاد را خـواهـم شنـیـد

 

لـحـظـه ای تا با تـو بـودن رابــه خـود بـاور کنم

 

غــیرت مـردانـگـی را بـا تـو شـایـد سـر کــنم

 

زورق دریـــا نشـیـن روزهـــــای بــــــاورم

 

بــا هـمـه شایـد بــه سر کـردن ولیـکن ای صنم :

 

کـاش مــی شـد فـرصـتی بـا شـد کـه تــو

 

دســت گــرمــت را بــه مــن اهـدا کـنی

 

بـا غــروری کـــز تــو در ســر داشــتـم

 

ایـــن دل پـــژمــرده را احـیــا کــنـی.

 

 

لحـظۀ تردیـد

 

ای که تو لحظه تردید

 

منو گم می کنی آخر

 

من سفر به سوی خورشید

 

تو می مونی و یه باور

 

توی باوری که هر شب

 

تو رو کوچیک می شمارن

 

آدما خیلی حقیرن

 

فکر و چاره ای ندارن

 

بـرگ پائـیزی و زردِ

 

کـهنه درخـتا خشکیـد

 

تـو مـگه خـبر نداری

 

تن به سرما داده خورشید

 

از طـلسـم سرخ تردید

 

مث یک پرنده رد شو

 

می رسی به قصر خورشید

 

از سپیدی هم گذر کن

 

حـالا تو لحظـه تـردید

 

تـو فـرشـته نـجاتـی

 

برای یه تشنه و چاه

 

تو خود آب حیاتی.

 

 

گريه امونم نميده

  

وقتی میای تو خواب من ،عکس چشات غنیمته

  

وقتی کـه اشکـات میریزه، دیـدن اون یه نعمته

  

رنگ چشات رنگ خـدا، زل میزنی چه بی حیا

  

با اون دو تـا چشم سیاه بازم تـو خـواب من بیا

  

رنگ تـن تـن پوش تـو، رنـگ گلای مریمـه

  

اسـم  قشنگـت  رولـبــام ، زمـزمـۀ  دمـادمـه

  

سرمیزنم تـوکوچه تون بـوی تو مستـم میکنه

  

خیره می شم دور و ورم چشام خسته می کنه

  

بس دلـم خـون می کنی ،گریـه امـونم نمیده

 

ناز صدات   هقـهقـمـو حتی خدا  هم  شنیده

  

گریـۀ مــن یـه عادتـه، اشک چشات عبادتـه

  

بودن تـو روی زمیـن بـزرگترین سعـادته

 

بی تـو به صحرا می زنـم صحرا پناهـم نـمیده

 

کنج قفس هـم کـه میـرم گـریه امـانم نمیـده.

                                   

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |

        

 تو را ...

  

تو را در نقش دیوار سفید خانه می بینم

 

به صحرا می روم در سبزه

 

در دریا تو را من بی کران آبیّ زیبایی

 

تو خورشید درخشانی به روز و

 

در شبم همچون هلال کامل ماه شب چهارده

 

و من آن کوچکین پروانه ام کز پرتوی نورت شبی دیوانه خواهم شد

 

اگر رودی اگردریا

 

من آن یک قطرۀ ناچیز پنهانم

 

که گر با تو بیامیزم

 

شوم یک موج کوبندۀ طوفانی

 

تو اسم کامل هستی

 

صفا و شوری و مستی

 

کنون چون  من تو را یک آشنا بینم

 

خودم را در تو ای آیینۀ زیبا خدا بینم .

 

 

سکوت و لحظه هایم…

  

من سکوت و لحظه هایم

  

قصه ها و گفته هایم

  

شعرها و نکته هایم

  

از تو می گوید سخن

  

از سکوت سنگی لب های خشکیده خیالت

  

از پریشان حالی و درماندگی هایم که تا اوج فلک

  

قامت شعر و غزل را تکیه گاهت می شدم

  

من ز تکرار نگاهت عشق را از صحنه تردید

  

از خواهش و پوچی رها کردم

  

من خودم را در نگاه تو صدا کردم

  

یاور مستانه شبگرد ز تن خسته

 

صـدایم کـن

  

تا که پژواک نگاهت لرزه بر اندام فریادم زند

  

من وجودم در تو سیال است وناپیدا

  

تو پیدا کن مرا در خویشتن امشب

  

من سکوت و لـحظه هـایم

 

شعرها و گفتـه هایـم

 

انتظار دیدن حور و پریوش نیست

  

من سکوت و گریه هایم

  

قصه ها و نکته هایم

  

شعر ها و گفته هایم

  

لحظۀ تدبیر در چشم تو است .   

 

 

پیچک وحشی

  

آنگاه که از شوق رسیدن

 

خواستم وصله ای از جنس تو باشم

 

ناگه چو یک پیچک وحشی

 

درد همه را بهـانه کردی

 

درد همه یکجا منم اینجا

 

از درد خودم فراری هستم

 

در زیر درخت زرد پاییز

 

یک لحظه بیا بهـاری هستم

  

ای پیچک وحشی، تن خسته

  

بوی نفس تو را بهانه ست...

 

 

عاشـــقی گشـتـه قـدیـمی

  

یـه سـکوتـی تـو نگاتـه

 

ســاکـت امـــا مـــث دریــا

 

پاک و معصومی وساده

 

می خــوامـت قــد یــه دنـیـا

 

تـو بـرام آب حیــاتـی

 

کـه نــویـد یــک بـهـشـتـه

 

تـوی دفتـرچـۀ تقدیـر

 

خــداونــد ایـنــو نــوشــتـه

 

هر که با من همصدا شد

 

تــــوی انـتـهـــای جـــاده

 

می دونه که در رۀ عشق

 

مـــن نـحـیـفـم و پـیــــاده

 

صاف و ساده بـودی اما

 

مـــث شبــنم تــو زمستــون

 

پر شدی بـا قلبـی از یخ

 

مـنــو ا نـداخـتـی تـو زنـدون

 

قد یک دنیا می خواستم

 

تـو رو چـون بـودی صـمـیمی

 

اما غربت میگـه بر گرد

 

عاشـــقی گشــتـه قــدیـمی .

 

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |

 

غـزلیـات 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 پــیـچ و تـاب

   

زابـروي كج جـانـان هزاران پيچ و تاب افتد

  

اگر در شـهر مـوي او عـبير و مشك و آب افتد

 

مـن از چشـم سيـاه او ز پيج و تاب زلف او

 

نمي گردم جـدا اكنـون اگر صد خواب ناب افتد

 

ستايم آن لب و دندان و آن شـوق نگاهش را

 

كـه در چشـم نگـاه او غلـط هـا را صـواب افتد

 

بلند بالا و خوش منظر رخي چون ياسمين دارد

 

كه گر نقشش به جام آيد دل و ديـنم خراب افتد

 

ســريدارم به پــاي او خـريــدار نـگاه او

 

كه از شـوق وصـال او هـوس انـدر سـراب افتد

 

نيـايـي گـر به بالينم به وقـت آرزومـندي

 

شود در جان خود محبوس حبـابي كاندر آب افتد

 

دلا سـاقي نمي خواهـد كه از يارش جدا باشد

 

چـه در دنيا به وقت عشق چـه در زير تراب افتد.

 

 

دیوانـه می گشتـم شبـی

  

در خم زلف تو، مـن دیوانـه می گشتـم شبـی

 

و ز خـیـال خـال تـو بیگانه مـی گشتم شبی

 

در نگـاه چـهـره ات انـدوه پـریشانـم نـکرد

  

با نـگـین خـنـده ات مستا نه می گشتم شبی

  

در عروج رفـتن تـو سـاحلـی پـیـدا نـبـود

  

دور شـمع عـاشـقی پـروا نه می گشتم شبی

  

طاق صبر و حوصـله دیگـر تحمـل ها نـکرد

  

بـا رقیـب مهـربان رقـصا نـه می گشتم شبی

  

خاطـرات لحـظـه هـا دیـگر هـویدا می شود

  

پیـش چشـم دیگـران فتـانـه می گشتم شبی

  

طرف بستـان و چـمن بـویـی زدامـانت نتدید

  

گر بـدیـدم لاجـرم افسـا نـه می گشتم شبی

  

چشم نرگس از فراقـت خـانـۀ شبـنـم نگشت

  

بـا خـیــال دید نت در خا نه می گشتم شبی

  

ساحـل مـواج مـن دیگـر پنـا گاهـت نـبود

  

چـونکـه در دریـای تو پیمانه می گشتم شبی

  

چـون  نوازش ها نـدیـد ساقـی زتو ای مهربان

  

در سکـوت سـایـه ات رندانه می گشتم شبی .

  

 

دیـوانـه گذر کردی

  

وقتی که تو را دیدم دیوانه گذر کردی

 

از قلب من خسته بر جـاده سـفر کردی

 

تا عــزم سفـر کردم زین شهر غـریبانه

 

ناگه چو رسول عشق یکباره نظر کردی

 

با آن همه عشق و ناز کز درد سخن گفتی

 

از درد من خسته چون خاره حذر کردی

 

در کــوچ پرستویم با حیله زدی خیـمه

 

ما را با دعای خود از خانه به در کردی  .

 

 

مــــادر

  

صفای سینۀگـرم محبت که بود آرامشم چشمان مادر

  

غرور هستی ام بعد از خداوند نبود هیچ کس بجزاحسان مادر

  

فضیلت های بی پایان هستی اگر در دست من بود ای خداوند

  

به آن عشقی کز او دارم بکردم نثار مقدم آستان مادر

  

به گلزار جهان هرگز نروید گلی زیباتر از رخسار مادر

  

نروید هیچ گلی در گلستانها معطر از گل ریحان مادر

 

نخواهی یافـت در دنیـای مـعنی زلال و نـاب تر از نـام مادر

  

نیـابی مثـنوی ریباتـر از آن که شاه بـیـتش بـود ایـمان مادر

  

خداوند جـهان از آن قـرار داد بـهـت اخروی در زیر پایش

  

که می دانست و دانا بود بر این کرامتهای بی پایان مادر؟

  

 خواستی فراموشم کنی ؟

  

از غصه قلبم می گیره ، خواستی فراموشم کنی

  

من که خودم سوختنی ام ،می خوای که خاموشم کنی؟

  

خنده شده واسه م فریب ،اینجوریام نگام نکن

  

می خوای بمونم که بری ،باز ترک آغوشم کنی

  

رفتی سفر زرودی بیا، اینجا دلم منتظره

  

قلبت با خودت بیار، نیای سیاه پوشم کنی

  

یک روزی یک تنگ غروب، وقتی همه دلواپسن

  

می خوام بیای ازآسمون ، از خوشی بیهوشم کنی .

  

 زیبایی چشمان تو

 

میزند بر سینه ام در، درد بی درمان تو

 

شمع می سوزد کنارم، از غم هجران تو

 

رفته از هوشم هواس و برده از صبرم قرار

 

این نگاه مست و آن زیبایی چشمان تو

  

یا به تیغم می زند خم خانه ابروی تو

  

یا به خاکم می کشد عشق تو در زندان تو

  

مرده ای بی جانه ام گیسو پریشان می کنی

  

عشوه ات کم کن که آیم بر سر پیمان تو .

 

 

یاری نیست ! 

 

نمی خواهم ببینم گل در این بستان که یاری نیست

 

همه گویا که پژمردند، گلی با گلعذاری نیست

 

دلم از دیده خونین تر، سرم بر سینه سنگین است

 

مرا آواره می سازد، مرا که خانه داری نیست

 

شکایت می کنم از او ،همه گویا که می خواهند

 

مرا بر دار اویزند، مرا که جای داری نیست

 

مسافر می شوم آخر، به روی جاده وحشت

 

نمی ترسم ز اهریمن، مگر راه فراری نیست.

 

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |

رباعیات

رباعیات

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

از رفتن بیهـوده چه حاصل رفتم

 

برخال خیال  تـو نظـر ها بستم

 

یک لحظه به اکراه نشستم بی تـو

 

خال از نظرم رفت و تو هم از دستم !

 

 

 

 

قفـل در و دیـده مـن وبیداری

 

عشـق تـو دوری تـو بیماری

 

تا چنـد نشینـم من واین بی تابی

 

چشمم به در و گریه ز چشمم جاری

 

 

این قلب من و کلک ز جوهر خسته

 

مـن منتظـر و دوری او پیـوستـه

 

از لحظه بیداری خورشید تا شـب

 

در حسرت اینـم که چـرا او رفته

 

 

مـن منتظـر شکایتـم ، شاکـی کو

 

از من به چه جرم شکایت آوردست او

 

چرخاندن من به زیر چـرخ گردون

 

درمـان کـدام درد او است ، بگـو

 

 

از دوری تو ملول و دیوانه شدم

 

با یاد تو همنشین پروانه شدم

 

در حلقه بی نشانه یک صید

 

بی جان خودم منتظر دانه شدم

 

 

مـن از تو خبر ندارم و بی خبری

 

از حال دل من که شبش تا سحری

 

بـی پرده کند سرزنش آنکس کو

 

رفت و نگذاشت از خودش یک اثری

 

 

خونین دلم، دلم بسی خونین است

 

از دوری تو نگاه من غمگین است

 

لبخند تو را ستاره از یادم برد

 

لبخند بزن که خنده ات شیرین است

 

 

در فکر تو ام نگاه من پژمرده

 

رفتی و ندیدی چه شدم افسرده

 

تا پای مرا ز شهر بیرون دیدی

 

گفتی خبری نیست بیا او مرده

 

 

یک فاصله دریاست میان من و تو

 

چون خاطره زیباست جهان من و تو

 

از فاصله کم کن که افق تیره شود

 

خاموشی شب کی نگران من و تو

 

 

دل دریا دل دریایی من

 

نم بارون غم تنهایی من

 

سبک بالان نسیم آفرینش

 

به روی غصه فردایی من

 

 

می دانم اگـر مرا تو می فهمیدی

 

اینگـونه به مردنم نمـی خندیدی

 

در چـاله ای از توهــم بـودن تو

 

گندیده شدم ، بخند اگر می دیدی

 

 

خواستم ،گشتم و پوینـــده شـدم

 

ز عشق تـو در همه جوینده شـدم

 

تا به سرچشمۀ احساس رسیدم آخر

 

از مـی لعل تـو روینــده شــدم

 

 

دردم ز تو درمان نپذیرد هرگز

 

با یاد تو این غنچه نمیرد هرگز

 

مرغِ طـربِ گمـشده ی آزادی

 

جز بونه ی تو، بونه نگیرد هرگز

 

 

یک بال شکسته و هزاران سودا

 

من غرق تو ام، بگو کجایی حالا

 

از خاطر من نمـی رود ویـرانی

 

تو معنـی خنـده ای من اما تنها

 

 

ای خاطر من خاطره ات می مانم

 

در خاطر من خاطره ای ، می دانم

 

از دهکده ی خیال من خالی نیست

 

شـهزاده ی قصـه های جاویـدانم  .

 

 

از مرز نگاهم نگران خواهی رفت

 

آسوده به تاراج زمان خواهی رفت

 

وقتی که بهار عمر من سر برسد

 

با لاله به آغوش خزان خواهی رفت .

 

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط فرامرز |